« ترا كه دست بلرزد گهر چه داني سفت

مگر اسباب بزرگي! همه آماده كني»

باري جوان كهنسال آهي سرد از دل پر درد برآورد و گفت:

« عمر جواني كه همه زود رفت

در پي ولگردي بي سود رفت»

القصه خداوندگار بانك خلدالله درمه و ديناره از سماجت وي مستاصل گرديده بفرمود حالي وجه اكفاف خويش بر وجه نياز و نه آز مرقوم فرمايد شايد كه مقبول آيد. آن شوخ چشم(بي حيا) مي نگاشت و به اواز همي گفت:

درياب كنون كه نعمتت هست

مشمار بده تو كيسه كن آنچه هست

چك بانك بده پول بده خرد و درشت

تا خرد نكرده ام ترا، فك و فاميل به پشت

باري خواجه را طاقت تاق شد و جمله خواجه تاش(هم قطار، خدمتگزار) را بفرمود تا بر وي بشوريدند و گوش وي را ببريدند و مر پدرش را در آوردند چه در آوردني!

الغرض در آن مشغله خواجه هميدون(همچنين)  بر وي همي تاخت و طپانچه(سيلي،نوعي اسلحه كم خطر) همي زد و همي گفت:

وام تو گر داده شود صد هزار

خرج چه خواهي كني اي نابكار

گر كه تو را بودجه اين كار هست

روتو عروسي بكن اي پيل مست

ور نه بدان نيك تو اي خود پرست

وام تو تنها، پول مطرب( نوازنده) است