اندر حكايت وام مناكحت و بقيه قضايا
طنز اجتماعي استقراضي
اندر حكايت وام مناكحت و بقيه قضايا
با اجازه شيخ سعدي و ابواب جمعي يكي از شعب بانك
آورده ام كه در يوم دويم شهر سيوم سنه ماضيه اندر يكي از بلاد عجم يكي از طايفه كوپن بگيران پريشان روزگار كه گوي بيكاري از همگان ربوده و از تب و تاب سد سكندر(كنكور) بياسوده و خدمت سربازي خويش ابتياع نموده و لاجرم سنين عديده بافته و پشت كوه انداخته و ليكن توفيق تزويج و مزاوجت نايافته به دعوت غريزه،نفس را لبيك همي گفتي و ناپخته هوس عبالداري و عيالواري نمودي. الغرض دل به هفت دريا زده و از بهر اكتساب وام العجوزه(وام ازدواج)راهي ديار درهم و دينار شدي و چون به آن مقام رسيدي با عجز و التماس از بهر اسكناس زمين خدمت ببوسيدي و شايد هم بليسيدي. القصه: خواجه مصاحبت و مناصحت وي را گفت: حقا كه هر كه را زر در ترازوست زور در بازوست و آنكه بر دينار دسترسي ندارد در همه دنيا كس ندارد.وآنگهي بر تو ساليان نوري گذشته و پشت مرادت كوژ گشته، زن گرفتن ديگر به چه كار آيدت؟
سید یاسن قریشی